سال‌ها از پایان جنگ گذشته، اما هنوز خاطراتی از رهبر شهید باقی مانده که کمتر شنیده شده است. اسماعیل کوثری که سال‌ها در جبهه و سپس مجلس با ایشان مراوده داشته از روزهایی می‌گوید که آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، رئیس‌جمهور وقت، برای روحیه دادن به رزمندگان راهی جبهه می‌شد و فرزندانش نیز مانند دیگر بسیجی‌ها بی ‌نام و نشان در خط مقدم می‌جنگیدند.

از گمنامی در جبهه تا دغدغه باج‌گیری دشمن؛ روایت های خواندنی از سیره رهبر شهید در خاطرات اسماعیل کوثری

به گزارش خبرنگار خانه ملت، سال ‌ها حضور در جبهه ‌های دفاع مقدس، فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) و سپس نمایندگی مجلس، اسماعیل کوثری نماینده مردم تهران و عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس را به یکی از نزدیک ‌ترین راویان خاطرات رهبر شهید در مقاطع مختلف انقلاب اسلامی تبدیل کرده است. او در گفت ‌و گویی تفصیلی از دیدارهای خود با رهبر شهید در ایام دفاع مقدس سخن می‌ گوید و روایت ‌هایی کمتر شنیده ‌شده از منش، سبک زندگی و شیوه مدیریت ایشان را بازگو می‌ کند.

این گفت ‌و گو علاوه بر مرور خاطراتی از حضور رهبر شهید در جبهه ‌ها و همراهی با رزمندگان، ناگفته ‌هایی از حضور گمنام حاج آقا مجتبی در دوران دفاع مقدس، توصیه رهبر شهید درباره فرزندانشان که در جبهه بودند و ماجرای سفری که امام خمینی(ره)  به قائدشهید اجازه نداد برود،  را در بر دارد؛ روایت ‌هایی که تصویری نزدیک ‌تر از سیره فردی و مدیریتی رهبر شهید را پیش روی مخاطب قرار می‌ دهد.

سؤال: آقای کوثری شما سابقه حضور در قسمت هایی از سپاه پاسداران به عنوان یک فرمانده را داشتید. قطعا خاطرات متفاوتی از رهبر شهیدمان طی سال های دور و حضور در سپاه و بعد از آن در مجلس دارید.

کوثری: اواخر جنگ و زمان پذیرش قطعنامه ۵۹۸ ایشان سفری به جنوب داشتند. در کربلای ٥ در سال ٦٥ آقای متولیان سرتیم حفاظتی ایشان بود که ما آن زمان به او برادر متولیان می گفتیم. او با من که در دوکوهه بودم تماس گرفت که ما ۲ هفته دیگر به منطقه می آییم. ایشان که ۴ سال دوم ریاست جمهوری خود را طی می کردند، به یگان ها، لشگرها و قرارگاه ها می رفتند و به سوالات رزمندگان پاسخ می دادند. وضعیت ما هم در ۳ ماهه پایانی جنگ بسیار بغرنج شده بود و خیلی ها ناامید شده بودند اما ایشان با حضور خود امیدواری می داد و جلسه می گذاشت.

وقتی رهبر شهید پاسخ گلایه یک بسیجی را با صداقت داد

یک بار یکی از بسیجی ها خطاب به آقای خامنه ای که رئیس جمهور وقت بود گفت «لما تقولون مالا تفعلون» یعنی به صراحت گفت چرا حرف می زنید و عمل نمی کنید. من دیدم خیلی این حرف بد شد برای همین گفتم جلسه را خودم اداره می کنم. در اوج عملیات کربلای ۵، هم حاج آقا مصطفی و حاج آقا مجتبی به عنوان بسیجی در لشگر ما فعالیت می کردند و در گردان بودند. ما در جریان این عملیات شهید و مجروح زیاد داده بودیم.

سؤال این بود که چرا شما گفتید به منطقه می آیید اما بعد از آن نیامدید؟ حضرت آقا پاسخ داد که زمانی که من رئیس جمهور شدم، حضرت امام(ره) حضور در ۵ استان خوزستان، ایلام، کرمانشاه، کردستان و آذربایجان غربی که منطقه جنگی بود را برای من ممنوع کرده بودند. آقای هاشمی رفسنجانی آن زمان رئیس مجلس و نماینده امام(ره) در جنگ بود. آقا فرمودند که من به آقای هاشمی گفتم شما چند هفته تهران بمانید تا من به استان خوزستان بروم و از دوکوهه و سایر مناطق بازدید کنم که تا این را گفتم ایشان با سرعت این مطلب را به آقا سیداحمد آقا (فرزند امام) منتقل کرد که ایشان هم به امام منتقل کردند و امام فرمودند به هیچ وجه و حق ندارد ایشان به منطقه جنگی برود. حضرت آقا فرمودند من تابع ولایت و امام(ره) بودم و نمی توانستم بدون اجازه ایشان کاری کنم. حالا معلوم نیست حکمت تصمیم امام(ره) چه بوده است؛ شاید باید جان ایشان حفظ می شد تا به آیندگان خدمت کند.

شام ویژه پیروزی بر منافقین در عملیات مرصاد با حضور قائد شهید

پس از پذیرش قطعنامه، عراق مجدداً حمله کرد و این اتفاق با هجوم منافقین به ایران هم‌زمان شد. منافقین با هدف رسیدن سریع به تهران، تا نزدیکی کرمانشاه پیشروی کردند اما متوقف شدند. در آن زمان، در منطقه دوکوهه در مرز جنوب با عراقی‌ها درگیر بودیم و من هم آمادگی خود را برای عملیات در هر دو جبهه (جنوب و مقابله با منافقین) به آقای محسن رضایی اعلام کردم. اما آقای رضایی تأکید داشتند که باید با پیشروی از جنوب به سمت بصره، منافقین را از مسیر تهران منصرف کنند. در نهایت، این عملیات انجام نشد؛ چرا که امام خمینی(ره) با توجه به پذیرش قطعنامه، صراحتاً فرمودند که به هیچ وجه نباید دوباره وارد خاک عراق شویم. از این رو عملیات انجام نشد و در مرزها ماندیم.

ما به سمت منافقین رفتیم و عملیات کردیم که در نهایت باعث عقب نشینی آنها شد و منطقه را پاکسازی کردیم. بعد از آن مجددا به سمت خوزستان آمدیم. حضرت آقا در دوکوهه در جایگاه سخنرانی ایستاده بودند و سردار فضلی هم کنار ایشان بود. من که آن زمان فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) بودم با حضرت آقا سلام علیک کردم و بعد از آن نماز مغرب و عشا وقت شام شد. سفره به صورت هیأتی انداخته شد و گزارشی از عملیات مرصاد ارائه کردم.

شام که آمد حضرت آقا دید شام چلوکباب برگ است. پرسیدند این غذا را برای ما پخته اید؟ سربازها گفتند نه ما ظهر هم همین غذا را داشتیم. ایشان باز هم با اکراه غذا را خوردند. سپس دو نفری به اتاقی رفتیم و من اسناد و مدارک عملیات ها را به ایشان نشان دادم. بعد از جلسه، حضرت آقا سرآشپز را بیرون محل جلسه دید. سرآشپز به ایشان گفت ما تا امروز مشکل تغذیه و خوراک داشتیم اما به خاطر عملیات موفقی که در شکست منافقین داشتیم قرار شد امروز برای تشویق به رزمندگان ناهار چلوکباب بدهیم که مابقی آن سهم شما برای شام شد. حضرت آقا اینجا بود که راضی شدند.

روایتی از حضور گمنام حاج آقا مجتبی در جبهه

سؤال: مراوده از کجا بیشتر شد؟

کوثری: سردار شیرازی که مسئول دفتر نظامی آقا بود و اخیرا نیز در جریان جنگ رمضان به شهادت رسید، گفت هماهنگی برای ملاقات داشته باشیم. در نهایت یک بسته لباس بسیجی شسته و اتو شده به من داد که پرسیدم این چیست؟ گفت این را حاج آقا مجتبی داده است. حاج آقا مجتبی آن زمان حدود ۲۷ سال داشتند و گفته بودند چون دیگر از این لباس استفاده نمی کنند آن را برای لشگر بازگردانده اند تا استفاده شود. در کنار آن نیز حدود ۲۵۰۰ تومان به حساب لشگر دادند که اگر از چیزی خارج از موضوعات اداری استفاده کرده اند به جای آن محاسبه شود.

آقا مجتبی سال ۶۵ که ۱۷ سال سن داشت به لشگر آمد و من هم ایشان را نمی شناختم. عضو گردان حبیب شدند که اکثرا طلبه و دانشجو بودند.

عراق بعد از والفجر حدود ۱۱ عملیات تحت عنوان پدافند متحرک انجام داد که مجددا مهران را اشغال کردند. عراقی ها یک نوبت مهران را سال ۵۹ اشغال کرده بودند که ما سال ۶۱ به صورت کامل پس گرفتیم اما باز هم این اتفاق رخ داده بود چرا که ما فاو را گرفته بودیم او آنها قصد داشتند این بی آبرویی را در قبال اشغال مجدد مهران سرپوش بگذارند. حضرت امام(ره) هم سه نوبت از طریق سیداحمد آقا از آقا محسن پیگیری کرده بود که مجدد منطقه از اشغال درآید. ایشان کامل به منطقه اشراف داشتند. ما ۷۵ شبانه روز در منطقه فاو که دقیقا جنوب عراق بود جنگیده و شهید و مجروح داده بودیم.

سردار محققی که در جریان جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسیدند آن زمان فرمانده گردان حاج آقا مجتبی بود که به من گفت او را می شناسی؟ گفتم نه. گفت پسر رئیس جمهور است. حاج آقا مجتبی که آن زمان آنقدر نحیف بود که لباس رزمندگی برایش گشاد بود متوجه صحبت ما نمی شد. ایشان در عملیات های آن زمان نیز حضور داشت.

 سفارش خاص امام شهید انقلاب درباره فرزندانشان به فرمانده لشکر محمد رسول الله(ص)  چه بود؟

حضرت آقا آن زمان بعد از پایان یکی از عملیات ها تماس گرفتند و سراغ پسرهایشان را گرفتند که به من گفته شد و از گردان حبیب پرس و جو کردم و اطلاع دادم که آنها در حال آموزش هستند. بعدها متوجه شدم که این پیگیری حضرت آقا به خاطر پیگیری های مادر پسرها بود که حدود ۵۰ روز از فرزندانش بی اطلاع بود و حتی تماس نگرفته بودند. تمام آن دوران شواهد به گونه ای بود که مبرهن بود فرزندان حضرت آقا کوچک ترین استفاده ای از جایگاه خود نمی کنند. گفتند ایشان پیامی هم برای من دارند و فرموده بودند که اگر فرزندان من شهید شدند ایرادی ندارد، حتی اگر مجروح هم شدند اشکالی ندارد اما سعی کنید اسیر نشوند. من هم این موضوع را به فرمانده گردان گفتم.

سال ۸۷ که نماینده مجلس بودم، ما که زمانی فرمانده لشگر بودیم دیداری با حضرت آقا داشتیم تا اسناد و کتاب هایی را که از دفاع مقدس جمع آوری و تدوین کرده بودیم به ایشان نشان دهیم. ۳ کتاب قطور در آن جلسه معرفی شد که ایشان آن را سال ۸۶ مطالعه کرده بودند و بر حسب عادت ابتدای کتاب یادداشتی گذاشته بودند که در چه تاریخی آن را خوانده اند. در آن جلسه من هم گزارشی ارائه دادم؛ همانجا از ایشان پرسیدم که چرا آن روز تأکید کردند که فرزندانشان اسیر نشوند؟ حضرت آقا پاسخ دادند برای اینکه نمی خواستم فرزندانم موجب باجگیری دشمن از کشورمان شود. /

پایان پیام

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

آخرین اخبار